|
دخترک فال فروش تو میدون جلومو گرفت،مثل همیشه لبخندزدم و دلم خواست ازش بخرم اما مامان ازم جلو افتاده بودو داشت می رفت.سرم و انداختم پایین و خواستم برم که دخترک بهم گفت بخر دیگههههههههه!! به چشای ملتمس و دستای یخ زدش نگاه کردم که باز بهم گفت بخر دیگه،ایشالله هرچی می خوای خدا بهت بده. نگاه کردم دیدم مامان ایستاده منتظرم.در آوردم پول ده تا از فالاشو دادم بهش و گفتم فالات هم واسه خودت همون دعا کن واسم. خودمم خندم گرفت از کارم. مثل فیلما بود! با مامان رفتیم امامزاده صالح واسه زیارت.یاد دخترک فال فروش افتادم! دلم خواست واسش دعا کنم... واسه اون و هزارتا بچه های بی گناه دیگه مثل اون. از امامزاده اومدیم بیرون، یه چرخی زدیم،مامان یکم خرید کرد و داشتیم می رفتیم خونه که باز اون دختر بچه رو دیدم.یه گوشه ایستاده بود و داشت یواشکی پولاش رو می شمرد.... تو دستاش فالی نبود!! * یعنی من رو میبینی!!!؟؟؟ * بابا از دکتر برگشتن و یه عالمه خبر خوش...... قطعا دعای اون بود! * امروز آخرین نمرم رو هم دیدم. عالی بود! این رو هم به فال نیک گرفتم... * تو امامزاده یه دوست پیدا کردم.اسمش مریم بود. کاش می شد یه دوست همیشگی بمونه!!!! پ ن: شیطان از عبادت های تو واهمه ای ندارد،شیطان از عشق بی شایبه ی تو می هراسد.
فقط آن زمان که بنای معبد عشق را به اتمام رسندی، از خدا برای بازدید دعوت کن. شکر واقعی آن است که عاشق لطف و قهر خداوند، هردو، باشی. قهر او نیز عین لطف اوست. پس، قهر او نیز شکری واجب لازم دارد. اصلا اگر نیک بنگری، قهری وجود ندارد، همه لطف است. نبودیم، اکنون هستیم.آیا این کافی نیست؟ اگر نیک بنگری، احساس خلاء نیز خالی نیست،بلکه پر از لطف و عنایت است. عاشقانه پذیرای حوادث و رویدادها باش. هنگامی که عاشقانه احساس برهوت وجودت را می پذیری، ناگهان برهوت می شکفد و سبز می شود؛ روضه ی رضوان می شود. این معجزه ی قدر دانی و سپاس است: سپاس، هر چه را که لمس کند، طلا می شود. آسوده بگیر و ناظر بی طرف باش. با آنچه که مقدر است چه کار می توانی بکنی؟ اگر در این مقطع از زمان، احساس بی حاصلی را روزی ات کرده است، با گشاده رویی روی خویش را بپذیر و برای آن هم سپاسگزار باش. گاهی در سرزمین های بی حاصل، گل هایی می رویند که تو نمی توانی مشابه شان را در هیچ کجای دنیا بیابی. دیدن این گل های بی نظیر و حیرت انگیز، خالی از لطف نیست. بی تردید در سرزمین بی حاصل احساس تو نیز گل های آگاهی و تجربه های باطنی نابی پیدا می شوند. بگرد، آن ها را پیدا کن و شکرشان را به جای بیاور. به هستی اعتماد کن و صبور باش. برخیز! نوبت عاشقی فرا رسیده است. پ.ن۱: دیشب یه شب سفید و برفیه فوق العاده رو گذروندم!!! خدا جون شکرت به خاطر این همه سفیدی و پاکی و لطف.... فقط کاش!!! دویدن زیر این همه عشق آسمونی و غلط زدن رو برف های بکر و دست نخورده.... کی تجربه اش خواهیم کرد؟؟؟؟!!! پ ن۲: باغ بودیم.یه جایی اطراف کرج(کردان)
دخترک کنار پنجره ی اتاقش ایستاده بود و به حیاط قشنگشون که مثل یه باغ کوچولو خونه شون رو در بر گرفته خیره شده بود . چقدر عاشق این حیاط و خونه ی بزرگ و قدیمی شون بود.یه عمارت قدیمیه بازسازی شده ی دوطبقه با نمای آجری! چقدر عاشق اتاقش بود که تو طبقه ی دوم ساختمون رو به حیاط و مشرف به تراس بود.... پنجره ی سر تاسریه اتاق که با یه در شیشه ای به تراس باز می شد! چقدر عاشق این تراس و خاطرات روزای گرم تابستون، روزای بارونیه بهار و پاییز و روزای برفی و سر د زمستوناش بود! حالا همه ی این زیبایی ها مبدل به یه کابوس شده بود.کابوس فرو ریختن این عمارت و تبدیل شدنش به یه آپارتمان چندین طبقه! چشماش رو بست تا برای لحظه ای هم که شده ذهنش رو از این ماجرا که کمتر از یک ماه دیگه باید دست از همه ی این زیبایی ها بکشه خالی کنه.دلش می خواست تک تک خاطرات خوب و حتی بد این سالها و خونه ی قشنگشون رو مرور کنه. به در حیاط که نگاه کرد یاد روزی افتاد که نتایج کنکور رو اعلام کرده بودن و یاد خودش که چطوری از همون پایین و جلوی در فریاد می کشید ومامان و باباش رو صدا می کرد تا بهشون خبر بده. یادش افتاد که بیشتر از بیست بار دور این حیاط رو چرخید و جیغ کشید و جیغ کشید.... این حیاط چه خاطراتی رو با خودش داشت. خاطره ی اون شب بارونی که به خاطر شنیدن خبر از کما برگشتن یه عزیز ساعتها زیر بارون ایستاد وکنار درخت پیر حیاط نماز شکر به جا آورد.... خاطره ی جشن تولد پدر که یه سال به صورت کاملا سوپرایز تو همین حیاط به پا شد.... یاد شبی افتاد که مامان و بابا از سفر حج برگشته بودن و کل حیاط رو با ریسمونای رنگی چراغونی کرده بودن و حیاط درست مثل یه تیکه از بهشت میدرخشید! سالها شبا و روزهای قبل از امتحان رو تو همین حیاط با کتاباش سر کرده بود. وحتی خاطره ی ماه رمضون همین امسال که یکی از شبای قدر رو زیر نور ماه با یه عالمه شمع تو آلاچیق چوبیه کنار حیاط گذرونده بود..... نه فقط حیاط خونه که جای جای این عمارت براش حکم یه دفترچه خاطرات رو داشت! اتاقش که تنها پناهگاه اوج شادی ها و غم هاش بود... پله های چوبی و مارپیچ داخل خونه که همیشه براش مثل یه سرسره جذابیت داشت و هر بار که از روشون سر می خورد صدای فریاد مامان می پیچید که آخر دست و پات رو اینجا می شکنی و هیچ وقت این اتفاق نیافتاد... حال یا نشیمنی که انگار شده بود اتاق بازیشون با داداش کوچیکه و یه سینمای کوچولو.... و پذیراییه بزرگ خونه که یادآور توپ بازی و دنبال بازی و شکستن ظروف مامان و مهمونی های مختلف بود! چقدربعد از ظهرای تابستون رو ایوون کوچیک و فرش شده ی نقلیش دور هم نشسته بودن و چای و بیسکوییت خورده بودن و چه شبهایی با اصرار دخترک وقت شام رو همون پایین رو ایوون گذرونده بودن و بابا براشون کتابهای علمی و نهج والبلاغه خوونده بود و از خاطرات قدیمش تعریف کرده بود! و اون بعدازظهر سرد زمستونی که کلیدش تو در ورودی ساختمون شکست و مجبور شد دو ساعت تو سرمای شدید گوشه ی همین ایوون خودش رو لای چادرش بپیچه تا بقیه از راه برسن اما موفق شده بود غذا دادن پرنده های تویه لونه ی روی درختو به جوجه هاشون از نزدیک ببینه... قصه ی قایم شدن تو زیر زمینه خونه. قصه ی پنهون کردن گنج تو باغچه! قصه ی پنچر کردن ماشین .......! قصه ی آدمای مختلفی که بارها یا شاید فقط یه بار به این خونه اومدن. قصه ی توپ پسر همسایه..... . . . حالا این سقف قرار بود فرو بریزه! سقفی که دخترک هر وقت دلش می خواست به خدا نزدیکتر بشه به بومش می رفت واز اونجا کلی دعا می کرد... آخه به نظر دخترک اونجا به خدا نزدیکتر بود! سقفی که با خراب شدنش نه فقط این خونه بلکه سالها خاطرات دخترک رو هم زیر آوار می برد.... پ ن 1: دخترک فقط اشک ریخت... پ ن 2: خوبه که یکی هست که حس دخترک رو درک می کنه! پ ن 3: من از تنهاییم گفتم و تو از بی کسی ات شکوه کردی،بی آنکه بدانیم هر دو از یک دیاریم و غربت را با شمعدانیها تجربه کرده ایم.....
نیمه شب بود و غمی تازه نفس، ره خوابم زد و ماندم بیدار. الان که دارم می نویسم ساعت حدود 4.5 نیمه شبه! نیم ساعتی هست که بیدارم..... آروم خوابیده بودم که اون کابوس لعنتی بازم اومد سراغم،این بار قوی تر از هر بار و هزار بار کشنده تر و خفقان آور تر.... نمی دونم چرا! شاید چون این روزها باز بیشتر بهش فکر می کنم و تجسم به واقعیت پیوستنش می خواد قلبم و از جا بکنه. شایدم به خاطر روزقبل بود! کلی دپرس و بی حوصله بودم و دلیل اصلیشم اومدن دوست مامان همراه خواهرش بود برای.......!!! کاش می تونستم فریاد بزنم و بگم برای من تصمیم نگیرین.من و پادشاهم تو قصر حبابیمون خوشبخته خوشبختیم.... نمی دونم این بار چقدر طول کشید... اما به واقعیت خیلی نزدیک بود! دیگه کنترل اشک های بی امونم رو هم از دست داده بودم و درست زمانی که می خواستم فریاد بزنم از خواب پریدم! گیج و مات بلند شدم ونشستم و قرآن کنار تختم و در آغوش گرفتم و خدارو شکر کردم که هم چیز یه خواب بود...... بوسیدمش و گذاشتمش سر جاش و چراغ خواب رو روشن کردم و مدتی زیر نور صورتی رنگش به منظره ی برفی کلبه ی آرزو هامون خیره شدم. حالا به اون آرامش بعد از طوفان رسیده بودم و داغی اشکهامو به روی گونه هام حس می کردم.... چقده راه دیگه مونده دیگه طاقتم نمونده تو بگو کی میرسیم ما چقده به خونه مونده اما انگار سیلاب اشکهام تمومی نداشتن و یه لحظه نمی تونستم اون کابوس لعنتی رو فراموش کنم و به، به واقعیت پیوستش فکر نکنم. تصمیم گرفتم بیام بنویسم تا شاید کمی آروم بگیرم و مثل همیشه صدای تق تق کیبورد تنها همراه دل تنگی هام شد. وقتی فکرم به سمتش میره دلم می خواد زمین وزمان رو بهم بریزم،از همه چی حرصم می گیره. از قانون های مسخره ی این دنیا که نمی دونم کی وضع شون کرده،از بزرگترا که می خوان همیشه تابع قانون باشن، از خودم که چقدر واسه پا گذاشتن به این دنیا عجله داشتم و...... و یه لحظه از خدای خوب و مهربونم که نمی دونم چرا......!!!؟؟ ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمین و آسمون دلم گرفته آخه اشکامو ببین دلم گرفته اما بعد سری به خودم تشر زدم و از فکرم خجالت کشیدم.آه خداجونم ببخشید که راجع به تو که همیشه بزرگترین پشتیبانم بودی و هیچ وقت تنهام نذاشتی و همیشه هوام رو داشتی این جوری قضاوت کردم. می دونم بازم کنارمی همیشه صدام و می شنوی و دوسم داری... پس مثل همیشه به خودت پناه میارم،کمکم کن... راضیم به رضای تو! چیزی به زمان پیغام آسمونیت نمونده،گوشام و تیز میکنم تا صداش و بشنوم،می خوام امروز اولین بنده ای باشم که به سراغت میاد.. مهر و تسبیح سجاده دارن بهم لبخند می زنن. دوست دارم خداجون. (جوجو) پ ن:امشب آسمونم همراهمی کرد با نعره ها و بارش بی امونش!!!
خاطراتم را سوار بر بادبادک خیال به پرواز در می آورم در میان کوچه باغ های آرزوها جز صدای آواز غمگین جیرجیرکهای کهن سال صدایی نیست و درختانی که سالهاست دستان پر نیازشان را به سمت آسمان کشیده اند..... چقدر این آغوش ها خالی ست!!! و تکرار غمگین زندگی حتی بدون لانه ی پرنده ای برایشان! تقصیر من نیست... تقصیر تو نیست تقصیر پرنده ها وآسمان هم نیست. شاید تقصیر پرستاریست که هنگام تولد به جای بوسه ای بر گونه ضربه ای به پشتمان زد.... شاید تقصیر کتاب فارسی کلاس اولمان است که وقتی حروف شین و قاف را خواندیم برایمان به جای عشق نوشت قاشق! شاید تقصیر..... نخ بادبادکم را رهاتر می کنم تا به آسمان بالاتری برود شاید در تودرتویه کوچه ها گم شده باشی.... وای نگاه کن.... کوچه ی آشتی کنان!! نزدیک و نزدیک تر می شوم... شبه ای آنجاست چقدر شبیه من است... حالا یادم آمد!!! از آن سالی که رفتی هنوز در کوچه ی آشتی کنان به انتظارت نشسته ام. از دفتر شعر خورشید
تا ته قصه بمون با من بذار این دلخوشی عادت شه بیا هم خونهء من تا عشق با تو هم رنگ عبادت شه
دخترک دیگه از همه چیز مطمئن بود،خیالش راحت شده بود که تمام رویاهاشون به حقیقت می پیونده. این امید رو پسرک تو دل دخترک گذاشته بود .... اینقدر قشنگ و با اطمینان از آینده حرف میزد که دخترک هر شب قبل خواب پشت پنجره اتاقش به ماه خیره می شد و توش تصویر زیبای آینده رو می دید!!! خودشو ملکه ی قصر باشکوهی می دید که پادشاهش کسی جز پسرک نبود.اینو خودش می خواست و پسرک هم ...... هر وقت می اومد گریزی به ماجرا بزنه و تو حرفاش غیر مستقیم به آینده ی بی هم اشاره کنه پسرک ناراحت می شد ودخترک ته دلش از این اطمینان غنج (قنج) می رفت...... اما دیشب پسرک حرفی زده بود که...... یه باره تمام رویاهای دخترک نقش به آب شده و به یاس تبدیل شد! حرفی که همیشه ازش می ترسید،ترسی که مدتها بود پسرک ازش دورش کرده بود،دردی که حالا قلب دخترک و می آزرد....... خوب می فهمید قضیه چقدر جدیه! خوب می دونست اشکال کجاست! خوب درک می کرد که همه چیز واقعیت داره! دلش گرفت،بغض کرد،اشکاش روون شد اما باز پسرک بهش امید می داد..... امیدی که حالا نصف قبل هم باورش نداشت...امیدی که شاید فقط واسه خوش کردن دل دخترک بود.... دیگه باید چشاش و روهمه چیز باز می کرد.باید یه بار دیگه به چیزایی نگاه می کرد که نادیده گرفته بودشون. باید از پسرک هم می خواست کمی منطقی تر به ماجرا نگاه کنه.اما...... زندگی واسه هر دوشون بدون هم معنی ای نداشت! چقدر دیگه باید صبر کنن و با این استرس که دست سرنوشت باهاشون چه خواهد کرد ادامه بدن...!!!؟؟ دخترک دیشب دیگه قبل خواب پشت پنجره نرفت و رویاهاشو تداعی نکرد!!! پ ن: بگو این آرامش تا ابد پا برجاست......
زمستان را دوست دارم..... بخاطر سرد و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ سپید و پاک و معصومانه اش بخاطر برف های ریز یخ زده اش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن.........و خیس شدن زیر باران های زمستانی بخاطر سرما و پناه گرفتن زیر کرسیه گرم خانه ی مادربزرگ بخاطر غروب های خلوت و مه گرفته اش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر پیاده روی های شبانه ام روی برف های بکر ودست نخورده بخاطر بغض های سنگین انتظار برای رسیدن مسافری* بخاطر سالها خاطرات زمستانی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر نشاط نوجوانی ام بخاطر بغض های جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدنم بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر شلوغی و هیاهوی رفتنش بخاطر بوی سبزه های تازه جوانه زده و سرخی ماهی قرمزهای پایانش زمستان را دوست دارم،بخاطر زمستان بودنش ومن عاشقانه سپیدیه زمستان را دوست دارم. *مسافری که فکر می کنم اکنون رسیده است.....
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند... به جز مداد سفيد... هيچ کسي به او کار نمي داد... همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}... يک شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند... مداد سفيد تا صبح کار کرد... ماه کشيد... مهتاب کشيد... و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او... با هيچ رنگي پر نشد !!!!
میان کویر تنهاییم ، نشسته بودم . تنها و بی کس ،غمگین از دوری اش. فرشته ها بر تنهاییم می خندیدند . و تو چکیدی از گوشه ی چشم آسمان .. طراوت تو .. شاخه ی خشکیده ی لبخند مرا زنده کرد . تو رسیدی بی بهانه ! عاشقم شدی ! و هر روز در میان ضربان خیالم روییدی و من غرق نگاه زیبای تو شدم . و اینک می بوسم خیال صورتی رنگ تو را . و دوستت دارم . ....................... از طرف : جوجو
|
About
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
Home
|