|
سلام. این وبلاگ دیگه آپ نمی شه! دارم اسباب کشی می کنم به خونه ای جدید و آدرس رو
برای دوستای خوبم کامنت می کنم... منت دار حضور شما در منزل جدید هستم.
گلِ نازم تو با من مهربون
باش....!!! چند روزی بود که دست و دلم به نوشتن نمی اومد، نه
ایده ای در ذهنم بود برای نوشتن و نه حرفهای خوبی برای گفتن. فکر می کردم چرا باید
بنویسم از روزهای کسل کننده و پر از غمم که حوصله ها را سر ببرم و بیشتر از همه
چرا باید بنویسم وقتی ممکنه با نوشته هام
آسمان دلی که حتی نمی خوام عبور مه رو از روش حس کنم شاید ابری بشه و خدایی
نکرده بارونی!!! اما بعد دیدم باید نوشت، باید بنویسم تا یادم بمونه،
تا یادم بمونه تاوان یه عشق خیلی سنگینه و تحملش خیلی سخت.... نمی دونم چرا اینقدر این روزها طولانی شدن و ساعت ها
کش میان، چرا شبها برای صبح شدن هیچ عجله ای ندارن و چرا هر چی به پایان روز
نزدیکتر می شم آشوب دلم بیشتر و بیشتر می شه. « گاه انسان باید در سختی باشد تا به دیگری دست یاری
دهد»..... انگار این روزها دنیای همه، هم قدِ تن پوششان شده! گذشته از من و
سیندرلا، در این روزها عزیزی را دیدم که درلاک تنهایی وافسردگی خویش به شدت
فرورفته است و من خوب میدانم که غم هایش دلیلی جز شنیدن خبر ازدواج پسری که بی
بهانه و با اصرار پا به زندگیش گذاشت و ادعای عاشقیش گوش فلک را کر می کرد و روزی
تنها با یک بهانه و راحت قصّه ی رفتن را سر داد، ندارد، دخترکی گریان و پریشان را
دیدم در تاکسی که داستان به پایان رسیدن عشقش را برای دوستی تعریف می کرد و چنان
با سوز می گفت که همین یک هفته ی پیش با هم از اینجا رد شدیم که گرمای اشک را بر
گونه هایم حس کردم، و حتی شنیدم دختر داییِ دوستم و دوستش هم تنها شده اند در این
روزها! واقعا چی شده، چی بر سر شاهزاده ها و پادشاه ها و مجنون ها آمده است؟! به
گمانم اسب سفیدشان در میان راه بیمار شده و یا چرخ گاریِ خوشبختیشان شکسته است که
لیلی هایشان را رها کرده اند و..... باید بنویسم که شنبه شب پیامکی از دوستی چنان
آسمان دلم را لرزاند که ریختن آوار ابرها را به خوبی حس کردم و چه کودکانه به
دنبال چتری می گشتم وقتی جوابی نداشت جز شب بیداری و من و خدایم و یکشنبه صبح با
شنیدن صدای بغض آلود و گریه ی دوستی بهتر از آب روان انگار زخم دلم تازه سر باز
کرد و من هم همراه او باریدم تا بگویم « باور نکن تنهاییت را، من در تو پنهانم تو
در من....» و بنویسم از دردهای دلم و حرف های مشترکمان و باید یادم بماند که
دوشنبه روزی پر از هیجانم برای دیدن سیندرلا و ساعت های زیبایی که با هم در پارک
جمشیدیه داشتیم، هدیه ی خیلی قشنگی که از دوست جونم گرفتم و بسیاااااااار سوپرایزم
کرد، خانم های فرانسوی ای که در جواب لبخند ما بهمون سلام دادن و آن آقاهای ژاپنی
و تمرین زبان سیندرلا و.... هر چند که خیلی سخت بود در آغوش خاطرات بودن و تظاهر
به آرامش کردن و فرو بردن اشک هایی که هر لحظه در آستانه ی ریزش اند. و در آخر هم
دیداری از دور ...... و همان اشک ها که از همان لحظه، در تمام طول مسیر تا منزل
سرازیر بودن و من بی تفاوت از نگاه های پرسشگر دیگران!!!! سه شنبه ای که دلتنگم
خیلی و دریافت ایمیلی سراسر پرم می کند از هیجان و عشق و اشک و فریاد. ویدئویِ
کوتاهی که زین پس بخشی ارزشمند از گنجینه ی خاطراتم است و شروع هر روز و پایایش
تنها با دین آن است و بس. و شبی که انگار خدا صدای دلم را می شنود و او را.... چه
زیباست که دلیلی می یابی برای مناجات های نیمه شبت آن هم در این شب هایی که بیداری
بخشی از زندگیت شده و خدا و قرآن و مناجات هایت تنها همدم غم هایت.... چه دعایی
زیباتر و دل انگیز تر جز آرزوی رسیدن تو به هدف هایت! و چهارشنبه هم باز. ولی این بی انصافی ست که وقتی
این تو هستی که می خواهی بی جواب بمانی و من و اشک هایی که ساعت ها روان بودند و
گریه ای که گاها به هق هق تبدیل می شد و چه آزردم دیگران را با اشک های آن روزم و
همراهی دوستی که شاید نزدیکتر است ازمن به او در دوستی... تمام شب را تا خود صبح
بیدارتر از همیشه مشغول خواندن قرآنی بودم که چند روز پیش به پیشنهاد سیندرلا و به
همراهی هم به نیت مادر آقا امام زمان «عج» با هم شروع کردیم و رگبارهای ناپایدار
اشک در لا به لایش و حتی آن خواب کوتاه بعد نماز هر روز هم به سراغم نیامد!
پنجشنبه را هم با سیندرلا بودیم. با هم رفتیم زیارت امامزاده صالح(ع)، 2رکعت نماز
زیارت، زیارت عاشورا، کمی قرآن و دعای علقمه ای که روحم را آرامشی ژرف می بخشد! سپس
راهی خرید شدیم هرچند که نه ذهنم یاریم می داد برای یادآوری چیزهایی که می خواستم
و نه حوصله ام مجالی برای انتخاب.....امروز دوستی دیگر یادی هم از من کرد و با
تماس یک ساعته اش بسیار دلداریم داد و حرف هایم را شنید. هم از چیزهایی گفت که قوت
قلب بود و هم از چیزهایی که دلم را لرزاند . همان دوست گفت:« او در برزخ غرور و
عشقش گیر کرده است» و من به سراغ قلم و مرکبم رفتم وبزرگ نوشتمش و بر دیوار
اتاقم کوبیدمش تا یادم بماند!!... و مظمون تمام حرف هایم چیزی جز این نبود که:
تحمل می کنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی....... شب را میهمان منزل خاله جان بودیم. در انتهای شب در
آلاچیق کوچک حیاط بزرگشان ساعت ها خیره به ماه تنهاییم را با آسمان قسمت کردم و
اشک هایم را تقدیم به زمین و صبح جمعه آغاز شد با دعای ندبه ای که در جمع گرم
خانوادگی در همان حیاط در خنکای هوای دم صبح پس از نماز تقدیم به خودش کردم. این
روزها در کنار تمام نا امیدی هایم و دلتنگی هایم فقط مهربانی اوست که بهم آرامش می
بخشد. گاهی کمی متوقع می شوم از او هم، من از آن دسته ای نبودم که در زمان غصه
هایم به او پناه بیاورم، خودش خوبتر می داند که حالا هم برایم آرامشی ست نه راهی
برای رسیدن به هدف، حالا هم تنها صلاحش را می خواهم و بس، خوب می داند که حتی
یکبار هم بر زبان نیاوردم که... اما کاش حرف دلم را بی آنکه بگویم خودش بخواند و
باهام مهربون تر باشد. کاش لااقل تنها آرزوهایم را بدرقه ی راهش کند. همان ها که
هر روز برایش یه آسمان می فرستم. منظورم از گل نازم ، خدا بوده
منظورم!!! حس می کنم به چیزهایی ماوراء طبیعت محتاجم دیگر برای
ادامه. شاید دیگر باید در خلاء و تنهایی فرو روم باقی روزهایم را. حرف دلم در این
روزها تنها یک چیز است و آرزویم تنها همان. موفقیت و خوشبختیت! دلم برای فردا که نه بی فرداییم شور می
زند........................................................... کاش یادت نرود، روی آن نقطه ی پر رنگِ بزرگ، بین بی
باوریِ آدمها، یک نفر می خواهد، با تو تنها باشد. نکند کنج هیاهو برود از
یادت.....!! پ ن: می گن جوینده یابنده ست ولی پاهای من خسته ست،
من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست. دل نوشت: از آنرو که دوستت می دارم: می توانی بروی.
از آنرو که دوستت می دارم: سکوت می کنم. از آنرو که دوستت می دارم: می بخشم بر تو
آرزوهایم را. از آنرو که دوستت می دارم: پاس می دارم زیبایی را. از آنرو که دوستت
می دارم: تو، رهایی.
* این پست مخاطب خاص داره اما خووندن برای عموم آزاد است. لطفا برای نظر دهی به پست قبل مراجعه کنید.
حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و
حالی....! دوشنبه سراسر پرم از اشتیاق و استرس فردا شدن.... برای نوشتن از تو واژه های تازه می خوام... سه شنبه:
مضطربم! اشک هایی که تا پشت دوازه ی چشمم هجوم می آورند را حداقل تا زمانی به عقب
بر می گردانم،می لرزم، حس می کنم، حس می شوم، تشنه ی احساسم، سیراب می شوم، نوازش،
به اوج می رسم، می گریم، می گرید، می گویم، می شنوم، بعد از روزهای طولانی می
خندم، ذوق می کنم، حس خوشبختی می کنم، شوخی می کنم، خوشحالم، غرق عشقم و اشتیاق و
زمان.... آری زمان را هم فراموش می کنم و چه زود می گذرد! قول هم می دهم، حرفهای قشنگ، تصمیمات سخت ولی مصمم
اما این منم... خورشید! (نمی دانم چرا کسی که با احساسش دست نخورده ترین
شیشه های دور دست رویاهای دلم را لرزاند، امروز مرا به جرم برتری احساس بر عقل
متهم می کند و نمی دانم چرا کسی که خودش در نامه ای که تمام ملاک زیبایی زندگیم
شد، با من بودن را قشنگ ترین بهانه برای زندگی دانست حالا عاقلانه از حسادت
ناشی از عشق من ایراد می گیرد) شب هنوز سرمستم. دلم می خواهد تا صبح قربون صدقه ی
خدای مهربانم بروم، کلی در گوشش نجوا می کنم، می خواهم، التماس می کنم، دعا می
خوانم و باز هم در آغوشش می خوابم اما امان از صبح فردا و .... من از تمامیت ارضی یک عشق سخن می گفتم، بر فراز
ویرانه های قلبم، ویرانه هایی حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت. و چه کودکانه دروغ می
گفتم، که شهر در امن و امان است! صبح چهارشنبه را چند ساعتی با نازگل بودم.به راستی
آرامترم اما خیلی خوب می شد فهمید که هیچ چیز مثل قبل نیست و شاید مدتها زمان لازم
باشد برای.... قدرتش را ندارم! تو آگهی روزنامه دیدم که آخر ماه یکی از خواننده های
محبوب کنسرت داره و موضوع رو با اشتیاق مطرح کردم اما وقتی بی جواب موندم... سقف
آرزوها ورویاهام یه بار دیگه فرو ریخت و
فهمیدم من بازهم همانم، و روزهایم باز تکرار روزهای قبل دیروزم است..... تو که
تنها نمی مونی، منِ تنها رو دعا کن! و آن خواب عجیب و استرس زا...! آغاز اعیاد شعبانیه ( ولادت مبارک حضرت امام حسین
«ع»، حضرت عباس«ع» و امام سجاد «ع») بر تمام مسلمین تهنیت باد. بازهم پنجشنبه... می دانم من حریف دل بی قرار و
خاطرات نخواهم شد! صبح راهیِ پارک قیطریه شدم... نمی دونم دقیقا چند ساعت شد اما کل پارک رو قدم زدم.
دلم بازی بدمینتون خواست، دلم درس خووندن خواست، دلم دلمه و گیلاس و آلو طلایی
خواست و وقتی غروب از سینردلا شنیدم که او (پادشاه) هم.... دلم خواست کاش چند ساعتی به عقب
برگردم و با چشمانی بازتر به اطرافم خیره شوم! هر چند من تنها و او با..... مامان اینا رفتن باغ شهریار و من با تمام دلتنگی
هایم تمام روز رو تا شب خونه تنها بودم. من و کتاب و گلچین موزیک هایم و اشک و بیداری.....
جمعه، برای اولین بار موزیک جدید سیاوش رو گوش دادم
(بی تو) و تکرار و تکرار... ویدئو بی نهایت شبیهش! عاقبت جدا شدن دستای ما گم شدیم تو غربت غریبه ها آخر اون همه لبخند و سرور چشم پر حسادت زمونه بود.... از یکی از دوستان شنیدم پیرمرد دوست داشتنی فامیلشون
که من بدون اینکه ببینمشون و فقط از روی تعریفایی که ازشون شنیدم دوسشون دارم، به
خاطر مشکل قلبی تو بیمارستان بستری هستن. بسیار متاسف شدم به خاطرشون که همیشه به
نظرم مظهر یک مرد عاشق و به تمام عیار میومدن و ساعت ها تو ذهنم تکرار می شد و
براشون از خدا سلامتی هر چی زودتر رو خواستم. واقعا حیف بزرگترای مهربون و پر
تجربه ی اقواممون رو نادیده بگیریم. اینا سرمایه های خانواده هستند...! بعد از ظهر تصمیم گرفتم یکمی به نظافت وسایلم
بپردازم اما ساعت ها سرگرم حباب شیشه ایم و ساعت رومیزیِ چوبیم با کشوی کوچولوش و
زیورآلات داخلش شدم.... ساعتم مرا برد به خاطرات دوووور، همان روز حباب بارون
زمستانی! خدارو شکر که هنوز چیزهایی دارم برای پر کردن تنهایی هایم.... شنبه صبح در حال مرتب کردن قفسه کتاب ها و جمع کردن
کتاب های درسی بی استفاده بودم که با دیدن اون همه کتاب ریاضی و جبر و آنالیز و...
یاد حرف یکی از دوستام افتادم که بهم گفت: اول آشناییمون وقتی فهمیدم ریاضی محض خووندی
فکر کرم حتما دختر مغروری هستی و همه ی کارات رو با حل معادله انجام میدی!!! لبخندی رو لبم نشست، به این فکر فرو رفتم چه فرقی می
کنه لیسانس ریاضی داشته باشی یا ادبیات وقتی قلبی هست تو سینه ات که سرشار از
عشقه... چه اهمیتی داره بیست و چند ساله باشی و دانشجوی کارشناسی ارشد تو فلان
رشته وقتی هنوز مثل دختر بچه های 14 ساله بمب انرژی و احساسی..... مگه کسی نمی
تونه در یک قدمیِ استادی دانشگاه باشه اما روحش هنوز پشت میز و نیمکت های دبستان
موج بزنه، مگه میشه عیار عشق و احساس و دوستی رو با مدرک و رشته ی تحصیلی تخمین
زد، مگه میشه به خاطر موقعیت اجتماعی و اوضاع اقتصادی و شغل پدر زندگی کرد و معبار
رابطه ها قرارشون داد.... مگه چیز عجیبیه که با تمام دارایی هات و نداری هات یه
عشق خالص داشته باشی و یه دل مهربون، مگه کار سختیه برای کسایی که قسمتی از وجودت
هستن و تو خونه ی قلبت جاشون دادی تمام غرورت و یه جایی دور از سرزمین وجودت خاک
کنی... حالا حتی اگر ریاضی خونده باشی، ادبیات یا حتی یه پزشک معروف باشی!!! پ ن: جمعه شب، تونستم ماه باریک اوابل ماه رو تو
آسمون پیدا کنم و مدتها تماشاش کنم و باز شب بیداری.... هنوزم تو شبهات اگه ماه و
داری، من اون ماه و دادم به تو یادگاری پ ن: چه آسون دل بریدی از دلی که پیش تو گیره که از این بدترم باشی واسه تو نفسش
میره پ ن: کلبه ی حباب شیشه ایت را به کسی اجاره نده!
پرنسس همانجاست. در گوشه ای تنها و تاریک از کلبه خزیده است تا پادشاه برگردد و او
از مقام پرنسسی به ملکه ارتقاء یابد... ملکه ی قصر باشکوه رو به دریای پادشاه! دل نوشت: سکوت اشتباه نمی کند، انگار الهامی آسمانی
به من گفته است صبور باشم تا آینده ای شاید دور و من این گونه می کنم تا فرمان
بعد. دیگر ملالی نیست جز نداشتنت، نخواستنت، راندنت، باختنت، رفتنت، نماندنت، بدون
مکث، پاسخ منفی دادنت، و عشقی نیست، جزعشق به چشمانِ ناز تا ابد زیبایت.... هر ستاره شبیست که از تو دورم، آسمان چه پر ستاره
است.
خدایا! من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری، پس ای خدا، هیچ می دانی که
بزرگوار آن است که گمشده ای را به مقصد برساند؟ تا ابد محتاج یاری تو، رحمت تو، توجه تو، عشق تو،
گذشت تو، عفو تو، مهربانی تو، ودر یک کلام... محتاج توام! خدایا مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن، صبور
بودن وخندیدن بیاموزم تا در همه موقعیت ها و شرایط زندگی بخندم و بدانم در هر آنچه
روی می دهد نیکی نهفته است. هفته ای سراسر گیجی و گنگی برای اعتمادی از روی شاید
سادگی...! « پروردگارا می دانم که گره از کارم باز می کنی، تورا شکر می گویم.» روز نوشت مربوط به سه شنبه ام را تنها در یک خط ولی
پر از حرف در پست قبل گذاشتم، اما هیچ کس نپرسید چرا؟ هیچ کس حتی کسی که خیلی خوب
می دانست مخاطب است. کسی نفهمید که واقعا چه کاری با دلم کردی که فکرشم
نمی کردم، جز تنها دوستی که این روزها خیلی خوب می فهمیم هم را و شاید دوستی
که خواست ادای دوستی را دربیاورد بی آنکه بداند.....! نیاز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد تو سر تا پا وفا بودی ترا من بی وفا کردم صبح چهارشنبه بعد از شبی سراسر کابوس و با حال زار،
راهی دانشگاه شدم اما فقط خدا می دونست چه بهانه ای.... اینکه خودت را به سمت
خاطرات بکشی بی آنکه بخوای! چند ساعتی رو منزل یکی از دوستان گذروندم و چه کردم و
چه کشیدم را فقط خودم می دانم و خدا.... امروز تولد سحر بود ولی اون اومد خونه ی ما!(مرسی
دوستم).... و اینکه خدا ما را در چنین شبی از شر شیطان نجات
داد! امشب باز به سراغ
صحیفه ی سجادیه ام رفتم، باز دوست مهربانم (قرآن) را ساعتها خواندم و باز.... و در
نهایت حس کردم که در آغوش خدا به خواب رفتم! پنج شنبه! دلم نمی خواست چشمام رو باز کنم تا چنین
پنجشنبه ای را تجربه کنم اما.... چند ساعتی رو با سیندرلای عزیزم چت کردیم! حرفهایی
رو زدم که نمی دونم خودم چقدر باورشون کرده بودم، نفهمیدم چند روزی می تونم بهشون
عمل کنم اما شاید گفتنشون هم قوت قلبی بود برای.....بعد از اون اتفاق شاید این
تنها راهِ برای خوب نگه داشتن خودمِ.... یه تلقین ساده! ( تا خودت بهم نگی باور نمی کنم!) ساعت از بعد از ظهر گذشته است و من بی قرار... سر
کمد لباس هام رفتم، یه مانتوی شیک، کیف مشکی ای که هدیه گرفته ام، کفش نو،
قشنگترین روسری و بعد از یک هفته همان آرایش سبکِ مخصوص به خودم، عطر، و در نهایت
چادر عربیم با همان وسواس همیشگی و از خونه زدم بیرون و مدتی بعد بی هدف سر از
جایی درآوردم که....( پارک جمشیدیه) اما تنها! بالاترین آلاچیق پارک... مثل
همیشه شلوغ بود اما جایی برای من و تنهایی هام بود، برای من و خاطراتم! خوبم،
آرووم و تنها... اما نمی تونم از خاطراتم جدا بشم، اینا هستن که بهم زندگی می
بخشن... بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم بعد از اونجا رفتم حرم امامزاده صالح(ع)، داخل صحن
مبارک شدم و من بودم و خدا... هر دعایی بلد بودم رو خووندم، بعد از نماز مغرب و
عشا وقتی به خودم اومدم که با دیدن ساعت وحشت کردم. اما سبک بودم، درست انگار روی
ابرها راه می روم.... « دعا کردم: خدایا چیزی که از آن من است را زمانی که صلاح می
دونی بهم برگردون اما همان طور پاک و دور از هرگونه آلودگی های زمانه » شریک شدن در عشق را هیچ وقت دوست نداشتنم! امروز وقتی چشمم به ویترین شیک سوپر مارکتی افتاد به
این فکر کردم که مدتهاست دلم برای خریدن و خوردن چیزی لک نزده است! راننده تاکسی آهنگی رو گذاشته بود که.... (هر چی
عشقه توی دنیا من می خواستم ماله ما شه، اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه
نباشه...) خودم و زدم به اون راه که نشنوم! شب در میان آسمان و زمینم انگار، روی تخت نشسته
بودم. در یک دستم کتاب دعاست، خیره به حباب شیشه ایم سرشار از اشکم، تنم گر می
گیرد و پر می شوم از خواستن.... می گویم: چه خوب شعار دادم! پیش خودم فکر میکنم
کجا باید تخلیه کنم این همه پتانسیل انرژی و عشق و احساسم را! گاه تنها با دوستت
دارمی آرام در انتهای.... نمی دانم چند ساعت از نیمه شب گذشته بود اما در حال
زمزمه ی زیارت عاشورا به خواب رفتم... و بالاخره پرونده ی این هفته ی ... بسته شد! دلم می خواهد سوار بر ماشین زمان به جاده ها خیره
شده و با سرعت به جلو حرکت کنم و فقط با صدای ترمزی شدید حس کنم که دیگر به پایان
تمام کابوس های تاریک و روشن زندگی رسیده ام. جمعه است و متنفرم از حس هایی که
باید در ظاهرم داشته باشم. به ظاهر خوبم اما در درونم آتشفشانی به پاست که همه ی
تنم را می سوزاند. تمام روز را مشغول بودیم برای مجلس خواستگاریه خواهر جون که
امروز بود.... به هر صورت گذشت با همه ی استرس ها و دل آشوبه هایی که در خانه به
پا بود! بعد از رفتنشون به گوشه ای خلوت و تاریک از اتاق
خزیدم تا پناهی یابم برای دلتنگی هایم، بعد نماز دست به دامان مفاتیحم شدم و دعاهای
مربوط به شب مبعث.... شاید آرامشی باشد! تمرین صبر و بردباری این بار به طریقی دیگر هر چند
دلم در حال ترکیدن است..... با هر بار روشن و خاموش شدن صفحه ی گوشیم که از صبح
سکوتش آزارم می داد تیری نامرئی به اعماق قلبم فرو می رفت ولی با یادآوریه....
«چرا؟؟؟؟؟؟؟!!!» شنبه: ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ی مارا انیس و مونس شد عید مبعث بر عموم مسلمین مبارک باد.(روزه ی امروز
ثوابی برابر هفتاد سال داشت!) حس هایم امروزم را نمی نویسم چون پرم از حرف و حس
هایی که باید می گفتم اما...... هنوز یاد
نگرفته ام صبور بودن را، شاید هم باید از خدا بخواهم که کمی هم قوی بودن را بهم
بیاموزد. باید به طریقی تاب آورد این طوفان ها را که نمی دانیم تا کی چنین خواهد
وزید در کوچه پس کوچه های عاشقیمان! تمام شب راغرق یک تفکر بودم: چرا در دین ما چیزی
مشابه راهبه شدن و زندگی ابدی با خدا و برای خدا وجود نداره؟ چرا با این
همه تفاوت در ادیان مواجه هستیم در این رابطه و پیامبر اکرم(ص) فرمودند: ازدواج
نیمی از دین یا ایمان است! او گفت زندگی رسم خوشایندیست، من می گویم زندگی رسم
خوشایندی نیست، لاجرم باید زیست.
پ ن: در دلم دیدار موج می زند و اوج، هوای
پرواز به صعود قلّه ی یک فتح بی نظیر را کرده است... دل نوشت: پیدایم کن که من به دنبال کسی که پیدای
دیگران است نمی روم، من گمشده ی توام بیا و هر وقت دلت هوای پیدا شدنم را کرد
دنبالم نگرد. من برای تو پیدا شده بودم و حالا هم تا هر وقت بخواهی برای تو پیدا
خواهم ماند. همین.
سه شنبه: اگه فاصله افتاده، اگه من با خودم سردم، تو
کاری بادلم کردی که فکرشم نمی کردم...... ودیگر هیچ! پ ن: در زمانی که وفا قصّه برف به تابستان است، و
صداقت گل نایابی ست، و در آئینه ی چشمان شقایق ها نیز، عابر ظالم و بی عاطفه ی غم
جاریست، به چه کسی باید گفت: با تو..... خوشبخت ترین انسانم؟؟؟!!!
بیت هایی که گاهی بیشتر
خودنمایی می کنند! روزگارم بد نیست تکّه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی مادری دارم بهتر از برگ درخت دوستانی دارم بهتر از آب روان! و خدایی که در این نزدیکی ست..... بیشتر ساعت روز رو در اتاق می گذرونم، کمتر از رو
تخت بلند می شم گاه به هوای نماز و گاهی برای.... و بقیه زمانی که فکر نمی کنم رو کتاب می خوونم...
فقط همین! و به لطف آرامبخش های یواشکی و قرص خواب وفادارم خوبِ خوب می خوابم،
عروسکم رو در آغوش می کشم و می بوسم و تمام محبتم رو نثار اون می کنم و شبها هنگام
خواب ساعتها زیر نور آباژور کوچک صورتی رنگم به منظره ی حباب شیشه ایم چشم می
دوزم... برفهایش آرامتر از گذشته می بارند.نمی دانم اون طوریش شده یا دستهای من بی
قدرت ترشده اند برای برفی کردن آسمانش! چراغ کلبه چند روزی ست که خاموش است و بی
شک پادشاه به سفر رفته است. ........ شنبه شب: به پنجره ی
کلبه خیره ام! ته دلم یه جوری می شود، احساس سرگیجه می کنم شاید هم تهوع و شاید
ضعف است. یادم می افتد چند روزی می شود چیزی جز آب از گلویم پایین نرفته است! فکر
می کنم... راستی چند روز است؟؟ آهان! پنجشنبه ناهار.. چرا بعد دو روز گرسنه نشده
ام. شاید میخواستم طعم لقمه ای که با دستانی مهربان بلعیدم را تا همیشه در زیر
دندانهایم حفظ کنم. ضعفم بیشتر می شود.. بلند می شوم.. صدا می زنم و.... چند فرشته
ی طلایی با بالاهایی شیشه ای دور سرم می چرخند! دستانم را دراز می کنم تا بگیرمشان
اما دورند. تکانی شدید را حیس می کنم...چشمانم رو بار می کنم در ماشینیم، به سرعت
می راند از رادیوی ماشین پخش می شود: شد خزان گلشن آشنایی... و باز
هم خوابم می برد.... با سوزشی که در پشت دستم حس می کنم از خواب می پرم.. پرستار
سفید پوش.. فریاد می زنم: آیییییییی دستم و او می گوید آرووم رگت رو پیدا نکردم
زدم اینجا و من زیر لب می گویم پس به درد چه کاری می خوری تو... یادم می آید قبلا
هم یکبار سرمم رو همینجای دستم زده بودم. آرام می گیرم و باز خوابم می برد.یکی مدام نوازشم می کند.می
شناسمش.....! یاد خودم می افتم: (همان روزی که عزیزترینم جراحی داشت. از
صبح زود در حیاط بیمارستان بالا و پایین می رفتم و نیمکت فلزیه سرد حیاط، دردی که
در تنم بود را تا مغز استخوانم راهنمایی می کرد، داشتم از نگرانی و تنهایی خفه می
شدم، تا چهره ی آشنایی دیدم به آغوشش پناه بردم و چند دقیقه ای سیر گریه کردم. بعد
از جراحی وقتی تونستم به سختی برم بالای سرش و تا در اون حال دیدمش خودم از حال
رفتم....یاد نوازش هایی که نصیبش کردم، لقمه هایی که با زور به دهانش گذاشتم
و....حس خوبی رو در تمام تنم زنده کرد، احساس آرامش کردم) به این فکر کردم دیدن عزیزی در آن حال چقدر سخته.
سعی کردم چشمام رو باز کنم و با لبخندی کم رنگ نشون بدم که حالم خوبه!!! اما چرا
کسی اینجا نیست که من...... بار هم خوابم می برد.. همان آقای سفید پوش، همان که
خیلی زیبا بود، خیلی دورتر ها ایستاده است. بهم لبخند می زند. دهان باز می کنم تا
صدایش کنم اما ازسرو صدای اطراف از خواب می پرم. دکتر اورژانس رو پیج می کنن.... پسرکی که
مادرش و رو تخت کناری من بستری کرده اند بی خیال دارد با گوشی اش بازی می کندم، موزیک
آرومی هم ازش به گوشم می رسه: ای روشنیه صبح به مشرق بر گرد ای ظلمت شب با من بیچاره بساز خوب یادم نیست ادامه اش چی بود اما در جایی می گفت: امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام، حبیبم اگر خوابه
طبیبم رو می خوام گویید فلانی آمده، آن یار جانی آمده، مست است و
هوشیارش کنید، خواب است و بیدارش کنید..... فکر می کنم... نه بیدارش نکنید بگذارید آرام
بخوابد.... چشمانم اشکی می شود ولی خودم را کنترل می کنم، یاد این شعر می افتم: گفته بودی که طبیب دل بیمارانی پس طبیب دل من باش که بیمار توام پرستار سِرم رو بیرون می کشد ومن جیغ می زنم و او
بلند بلند غرولند می کند و می رود..... هوا تقریبا روشن شده است. بعد نماز می
خوابم. ........ فردایش: حالم خوب است. با نازگل حرف زده ام!!!! آرامتر از
دیشب شده ام ولی دلتنگی هایم بیداد می کند.گریه ام می گیرد و
یاد شعر مورد علاقه ی نازگل می افتم: ماه من غصه
نخور گریه پناه آدماست ترو تازه موندن
گل مال اشک شبنماست دوستی بهتر از آب روان مدام حالم را می پرسد و مرا
با مهربانی هایش درغم هایم همراهی می کند. در وبلاگش نوشته بود گاهی لازمه به
خودمون امید بدیم و آهنگ همه چی آرومه رو برای اینکار پیشنهاد داده
بود..... گوش کردم: همه چی آرومه...... آیا
من خوشبختم؟؟؟؟؟ و فقط این قسمتش توجه ام
رو جلب می کند: تشنه ی چشماتم من و سیرابم کن من و با لالایی دوباره خوابم کن ولی بازترجیح می دهم به این آهنگ گوش بدم: من
نیازم ترو هر روز دیدنه از لبت دوست
دارم شنیدنه غروب از جلوی در اتاق داداشم رد می شدم... موزیکی که
از سیستمش پخش می شد در جا خشکم کرد: عشق من بیا برگرد تنهایی خیلی سخته! تلفنم زنگ می خورد و.... تا انتهای شب به این فکر می
کنم چرا چنین می آزاریم خودمان را؟؟؟!! امشب، چیزی متفاوت بود. سریال فاصله ها رو دیدم.
شاید او در جایی دورتر.... یه دل خوشیه ساده! همیشه لحظه ی آخر خدا
نزدیکتر می شه، تو رو دست خودش دادم که از حالم خبر داره...... سیندرلا انتهای شب بهم گفت ماه رو از پنجره نگاه کن
خیلی قشنگه. «به قول شازده کوچولو که می گفت: اگر گلی را دوست داشته باشی که توی یک
ستاره ی دیگر است، شب تماشای آسمان چه لطفی پیدا می کند! » حالا اگر من ماهِ نیمه
ی آسمان امشب را نگاه کنم... به هر ترتیبی شده ماه را در آسمان می یابم. یادته یه بار گفتی: عزیزم تو ماه منی، عکست هر شب رو
دیوار اتاقمه. تو قاب پنجره. (خیلی ذوق کردم :$) (من امشب بازهم از آن دوباره ها شده ام، از آن
دوباره ها که درمانش تنها به پایان رسیدن در معبد طلایی شانه های توست...) باز
یادم رفت قرص خواب بخورم! ...... امروز: بازهم مثل روزهای قبل کتاب می خوانم، می خوابم، فیلم
می بینم و مدتها به پنجره ی حباب شیشه ایم خیره ام...مهمانی ای زورکی. در جمع هم
تنهای تنهایم! هر چی تنهاتر بشی دنیا
تو رو کمتر می خواد. دوستی که هم صحبتیش برای مدتی، لحظات را از یادم می برد،
می خندم... ممنونم... غذا؟؟؟!! --------------------! گرسنه ام نمی شود ،
شاید حس هایم دارند یکی یکی از بین می روند! به قولم عمل می کنم اما! هرچند که مدت زیادی میهمان معده ام نمی ماند.... و تماسی از
روی.... خورشید نادون! یکبار دیگه شازده کوچولو رو خووندم، شاید برای
هزارمین بار و باز هم همون حس سالها پیش که برای اولین بار خووندمش... روباه گفت: تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی
کرده ای مسئولی. دعای علقمه!
آرامترم .... (به
نیت آخرین امتحان!) (امروز با تمام بی اشتهایی هایم یک آن دلم شکلات تلخ
خواست! هرچند که میلی برای خوردن نبود. اما یک بسته شکلات تلخ بدهکار شدی...) ......... خدایا! مگذار دعا کنم که مرا از دشواریها و خطرهای زندگی مصون داری! بلکه دعا
کنم که در رویارویی با آنها بی باک و شجاع باشم. مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین
دهی. بلکه توان چیرگی به آن را به من ببخش. آه نوشت: غم بارِ عشقت و به دوش می کشم، پا پس نمی
کشم، با این خیال خوش که چشمهای تو دیوونه ی منه..... پ ن: ماه من غصه نخور دنیارو بسپر به خدا هر دومون دعا کنیم توهم جدا، منم جدا پ ن: دیشب چشمم به ترازو ی زیر تخت مامان افتاد.....
3 کیلو وزن کم کرده ام!!!! پ ن: عجب پستی!! شعر بارون شده انگار... عنوان مطلب
رو آخرسر بعد باز خوانی گذاشتم. خاطرات: (مثل همیشه با فریاد اما اینبار فریادی
خاموش!) اون تو نیستی نه می شه باورم، اون تو نیستی بزار از خواب بپرم....... اینا رو تو خواب می بینم.... شب تنهایی بلنده!
سلام. اما تنها به قسمت نیمه ابریِ ناخودآگاه بی قراریت.اگر هنوز.... امان از نقطه چین هایی که غوغا می کنند. قرار نبود آن وقت های تو به این زودی ها جایشان را عوض کنند.راستی خوبی؟ قرار بود همه تا آخر توی آسمان خودشان با ستاره خودشان بازی کنند. قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداری دیگری راحت شد، گنجشکهای بی پناه حس او را با تیروکمان عادت نشانه بگیرد. قرار نبود عشق هم مثل گیلاس و بوسه و عیدی اولش قشنگ باشد. قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم. قرار نبود کسی به هوای شکستن دل دیگری بماند.قرار بود هر کس به هوای شکستن دل خودش بماند،( به کدام هوا مانده ای تا به حال؟) قرار نبود بین عشق وقفه بیفتد. قرار نبود عاشقی یک قرن در میان، پشت تبّرک چند خاطره ی مخمل گذشته تکرار شود. قرار نبود کسی دیر کند، تاخیر کند. قرار نبود دیوانه ای برای شکستن دیوانگی طلب زنجیر کند. قرار نبود عشق، کسی را از دیگری سیر کند. قرار نبود ماشین زمان طفل بی گناه دامانِ دو عاشق معصوم را زیر کند. قرار نبود کسی جز خودمان روی دلهایمان تاثیر کند. قرار نبود انتخابمان مابین آسمان فردا و تردید زمین گیر کند. قرار نبود هرکس برای ستاره ی خودش لباس گرم بخرد. قرار نبود هرکس سرش گرم شد دلش را هم سرگرم کند، غافل از آن که دیگری از هرچه گرمی است دلسرد است. قرار نبود هرچه قرار نیست باشد. قرار نبود قراری باشد که قرار نیست. قرار بود با هم برسر هر چه قرار است قرار بگذاریم. قرار تنها بر بی قراری بود برای برقراری، چرا که با، با هم نبودن بر سر قرار و به دست آوردن قرار پرواز بی قراری برابر با به هم ریختن همه قرارهاست و قرار بی قراری اگر به هم ریخت دیگر هیچ ساعتی برای تداعی هیچ قراری از جایش تکان نخواهد خورد. ........ جان آن خوشبختی که به قول خودت مضمون دعاهای پنهان توست، یکبار تنها در خلوت آن شبهایی که از هر دردی چشم برهم نمی گذاری و خوابت نمی برد برای این تغییر ناگهانی پاسخی پیدا کن. حکایت ما قصه ی دو غواص است که در نهایت صمیمیت برای صید مروارید به دریا می روند و یکی از آنها هرچه مروارید بیشتری صید می کند یک قدم آنسوتر می گذارد و نگاهش کم رنگتر به تماشای غروب های باهم بودن معطوف می شود، نه، این بار دیگر نمی پذیرم که من اینگونه تصور می کنم و حالم خوش نیست. می دانم بی حوصلگی عادت روزمره ی تمام انسانهای ست که اغلب نا خواسته لحظه های عمرشان را با حادثه تزیین می کنند، چرا تنها ما از این حادثه ی خاکستری مثتثنی ایم و تمام عشق های بدل شده به عادت را به حساب قحطی حوصله و نایابی دل خوش می گذاریم. دیگران مگر چگونه عشق می ورزند؟ چگونه می شود باور کرد که کسی که من از روی قشنگترین حرفهایش او را انتخاب کردم خودش نیز در مورد آن حرفها دچار تردیدی وصف ناپذیر شده باشد. چگونه ممکن است کسی که طلایی ترین عشق بازی هایش را با مهربانی نصیبم کرد حالا به راحتی کودکی که با یک آب نبات حرف عوض می کند بگوید داشتم نقش بازی می کردم. چگونه ممکن است کسی که در اولین دیدار در پس نگاه زیبا و مخملی اش مرا تا جایی که باید می رفتم راهی ام می کند و می ایستد و رفتنم را تماشا می کند حالا در آخرین دیدار حتی برنگردد تا ببیند چشمانی اشکبار و همیشه نگران با ولع تمام لحظه های دور شدنش را می بلعد.حالا بگذریم که آخرین خواهش بی جای دل بهانه گیر را هم به بی اعتنایی کبوتری که از لب بام می پرد می گیرد... گیریم که چند ساعتی هم بیشتر با هم باشیم آخرش که چه...؟؟؟ وکسی که می گفت: آدمها تا می فهمند دوستشان داری.... حالا خودش دارد به یکی از آن آدمها تبدیل می شود! چگونه می شود کاری کرد که عشق به عادت تبدیل نشود، فرق بین عشق و عادت چیست؟ پاسخ درست را از کسی شنیدم که می گفت: فرق بین عشق و عادت همان فرق بین بهار و تابستان است، همان فرق بین اردیبهشت و تیر، اردیبهشت ماه نخست بود مثل آتش و تیر باز هم عصر تیر و کمان است، عصر کسالت و خستگی، عصر شکستن قلب گنجشکهایی که با یک شاهدانه که هیچ با یک دانه فریب می خورند و از درد اسارت تنها خود را به در و دیوار قفس می کوبند تا یکی.... و یک شاعرِ هنوز مصون مانده از سنگ و سیمان لقب برازنده ی پرنده های قفسی را برای آنها هدیه می فرستد. چگونه است که او از فرسنگ ها دورتر می داند که این گنجشکها مدت هاست به درد بی درمان بی کسی عادت کرده اند و این باز هم فرق دیگر عشق و عادت است. به راستی که تقدیر چه قاضی دور از عدالتیست که همیشه صلاح می داند بعضی با گذشته هایشان زندگی کنند و بعضی را به آینده ای که هرگز نمی رسد، دلخوش کند و من هر چه نگاه می کنم گذشته ها زیباترند. همان حرف های نوشته ی پیشین، همه چیز اولش خوبست، تعطیلات اولش خوبست، گیلاس اولش خوبست، عشق اولش خوبست، گرما اولش خوبست و حالا اضافه می کنم ذوق اولش خوبست، آشنایی اولش خوبست و شاید هم روزهای دوری برای تو اولش خوب باشند.... همیشه با خود گفته ام همچنان که نیمی از عشق به شهامت گفتنست، نیم دیگر آن به شهامت اعتراف برای بیان دلایل نگفتن است و چقدر زیباست اگر کسی در میان راه حس کرد گرد و غبار سواران دشت عشق گوشه ی راست چشمش را بدون اینکه عاشق کسی باشد و دلش برای کسی تنگ شود خیس می کند خیلی راحت انصرافش را روی یک برگ زرد بنویسد و به آب روان بسپارد، اما افسوس که ما همه آمدنمان را جار می زنیم و رفتنمان را پنهان می کنیم تا دلمان هم پیش کسی که ترکش می کنیم باشد و هم..... عصر ما عصر کسانیست که نه تنها دربرابر خواندن شعر بلکه برای از دست دادن صاحب آن نیز یک دقیقه سکوت نمی کنند، عصر آنهایی که چند ساعت طولانی دوری را با دو دقیقه برابر می دانند، عصر آنهایی که به قدری خوب فیلم بازی می کنند که یک عروسک ساده دلِ دلکنده از دنیا را دیوانه وار عاشق خود کنند، عصر کسانی که گاهی به خاطر منافع خودشان می مانند نه به خاطر دل دیگری، عصر آنهایی که گله را نه تنها به حساب سنگین تر بودن وزنه ی عشق طرف مقابل نمی گذارند بلکه ازبیان آن نیز احساس کسالت می کنند و آن قدرابرو به هم نزدیک می کنند تا کسی که شهامت دارد غرورش را تکّه تکّه کند با آنکه می دانند حق با اوست و و راحت می تواند قضیه ی هندسی و دایره وار عشق را با یک خداحافظی خاتمه دهد اما این کاررا نمی کند. به خدا عشق معامله ی بدیست که در آن زندگیت را به قیمت هیچ می بخشی و آخرسر هم چیزی با نام اعتماد را از تو می گیرند تا شاید خلاصت کنند، اما دریغ از جرعه ای رهایی، حق با توست اگر مفهوم این سطرهای آشفته را درنیافته ای و اگر مثل من هنگام نوشتن تنها تجربه ات کمی سرگردانی روی به ابهام باشد تو هم اینگونه می نویسی. چه باید کرد اگر بخواهی حقیقت را بنویسی، نوشته ات سرنوشتی بهتر از این نخواهد داشت. خسته ات نکنم، حرف از تمام کردن نیست، حرف از علت تمام شدنست، حرف از پایان دادن نیست، حرف از چگونگی پایان ندادنست. حرف از امانتداریست، حرف از کلیدست، حرف از مراقبت ویژه ی قلبهائیست که دارند زیر دست حکیم نا آگاه زمانه ازدست می روند، حرف از خط صافیست که اگر روی شیشه بیفتد آن دو ماهی ناخواسته به ساحل پرت می شوند. حرف از آغاز است. از اردیبهشت، از خرداد، از تیر.از عشقی که دوروز از آتش بزرگتر است اما می تواند سالها از آن بزرگتر باشد، می تواند رعد و برق باشد، خورشید باشد، بدون حفظ فاصله ی طبیعی اش از زمین. صحبت از خستگی نیست اگر خسته باشی که عاشقیت جایی بین زمین و آسمان دچار اشکالست و اگر عاشق باشی که خسته نمی شوی، صحبت از آغازهاست از روزهایی که مثل بازی کودک های کودکستانی قهر و آشتیمان روی هم یک دقیقه بیشتر طول نمی کشید، صحبت از عصریست که قسم خوردن به جان یکدیگر کار آسانی نبود، عصرشعر درمانی، عصر نگرانیهای یک دقیقه تاخیر، عصر رقابت دلها در پیامک های قشنگ لاتین، عصر خداحافظی هایی که از سلام قشنگ تر بود، عصر صحبت های چند ساعته در مورد چگونگی قرار فردا، عصر اینکه تو کدام رابیشتر دوست داری و من چه چیزی را، عصر اینکه اول تو بعد من، من این را بیشتر دوست دارم، عصر اولین نگاه، اولین تماس، اولین بوسه، عصری که عشق هنوز زیر رنگ عادت زنگ نزده بود، عصری که رنجاندن گناه بزرگی بود و بیان رنجیدن هم مجازات قهر و تنبیهِ چند ساعت دوری نداشت. عصر صداقت محض، عصر درخشش حقیقت آن چنان که می شد زمستان همه ی مردم دنیا را با آن گرم کرد، عصر من و تو ندارد،عصر هر چه تو بخواهی، عصر هر چه تو بگویی فرقی نمی کند، عصر امکان ندارد جان تورابه خاطر چیزی به این سادگی قسم بخورم، عصر عشق، عصر گفتن دلم خیلی برایت تنگ شده بود، عصر پاسخ گفتن به اینکه مرسی خیلی روز خوبی بود، عصر شب هایی که ببینیم چه کسی زودتر می گوید دوستت دارم، عصر تا تو نیایی خوابم نمی برد، عصر افتخار به شدت عشق، عصر نابودی غرور، عصر قرارهای راه دور،عصر شرمساری مجنون از هرچه صحرا و بیابانست، عصر اگر امروز حرفی زدم که تو... و پاسخ این چه حرفیست مگر می شود....، عصر با هیچ کس حرف نزن، عصر محدودیت های جذاب، عصر قوانین دشوار، عصر لذت بخش ترین اختلاف دنیا بر سر آن که چه کسی بیشتر دیگری را دوست دارد، عصر شرط بندی های عاشقانه بر سر اینکه هر کی دیرتر برسد می بازد...!، عصر تو مرا بیشتر دوسم داری یا من و لذت بی پاسخ ماندنش که به یک دنیا می ارزید. خطر تحلیل رفتن مهربانیست، کم کم دارد ریشه ی نا آرام عاشقیمان را تهدید می کند. انگار امسال همه با کمبود باران مواجهند. نمی دانم چرا اینها را برای تو نوشته ام. شاید دلتنگی هایم ته نشین شده اند و کار دستم داده اند. راستی حس می کنم که خیلی بی غیرت شده ام که این همه طاقت آورده ام! اما به هر حال دلم می خواهد به دوستت دارم هایمان برگردیم هر چند مجبور باشم خیلی دورتر از امروز را تاب بیاورم . یک تکه مه شیری غرور دارد روزگار سپید آرزوهایمان را سیاه می کند. جز عشق به چه می شود نازید در عصری که گران ترین کالای عالم، دلست اگر خیانتی در کار نباشد. کم کم باید پرونده ی این نوشته را هم بست و تنها آن را به عنوان سندی یادگاری در صندوقچه ی یک عشق چندین ماهه پنهان کرد. راستی دیدی نهم تیر هیچ کس یادش نبود که چندم تیر است و چقدر در حق عدد چهارده در یک عشق ظلم شد و ما غافل بودیم. مهم نیست، از آن مهم نیست هایی که خیلی مهم است، اما باز هم بگذریم... روح مجنون هرگز کسی را که از عشق خسته شود نخواهد بخشید و من از آنهایی هستم که اگر روح سر فصل عاشقی های دنیا از من آزرده باشد خواب به چشمم نخواهد آمد، راستی نکند خیال کنی من از آن همسفرهایی هستم که میان راه خستگی را بهانه می کنند و شهامت اعترافش را ندارند. به خدا به سختی قسم می خورم و به سختی هم می نویسم. به جان عزیز خودت، نه، من هنوز همان مسافر روزهای نخستم که حاضر است تا هر وقت تو بخواهی برای ساختن آن قصر رویایی با پنجره هایی چوبی و رو به دریا، روزها را به دفتر خاطراتش گره بزند. خوب می دانم به روزگار نمی شود خرده گرفت اما به عاشق چرا، گیریم که روزگار توانایی دور نگه داشتن ما را داشته باشد تکلیف دلهایمان که دست او نیست. نگذار که تسلیم معادله ی دل و دیده شویم، نگذار برای گفتن دوستت دارم امروز که نشد باشد فردا را بیاوریم، نگذار غرور را بهانه کنیم. عشق دارد زیر سایه ی بی اعتنایی های من و تو بزرگ می شود، بگذار ما تربیت کنندگان خوبی باشیم. پس یک قرار قطعی می گذاریم «صبر از من و بی قراری از تو». نه مثل حالا که هم صبر از من است و هم بی قراری... آن قدر عاشق شویم که تشخیص اینکه چه کسی عاشق تر است برای خودمان هم مشکل باشد چه رسد به دیگران، البته به شرط آنکه هنوز همانی باشی که..... یک بار دیگر می نویسم مراقب آن چیزهایی که اگر بشکنند جبرانشان کار من و تو نیست، باش. به امید آن روزی که نزدیکی دلها و دستها و دیده ها فکر نوشتن را از سرم بیندازد منتظر می نشینم. باشد این را هم محض خاطر پرستوهای مهاجر دیدگانت که در گوشه ی دلم سکنی گزیده اند تاب می آورم . تا آن روز.. سه روز از نهم ماه می گذرد و دو روز از فردایش.
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم من از دو چشم روشن و گریان گریختم ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش پ ن: حالا دیگه فقط خدارو دارم.....
با توکل به نام اعظمت:
بِسم الله الرّحمنِ الرّحیم... گاهی فکر می کنم چرا دنیا را چنین ساخته اند؟!
چرا هر کسی حق اینکه در لاک خودش زندگی کند و دیگران کاری به کارش نداشته باشند را
ندارد؟ او که تا دیروز
سراغی هم از من و دلتنگی هایم نمی گرفت حالا به موجب سوءتفاهمی که برای دیگری پیش آمده، پیدایش شده تا
مرا مورد سرزنش قرار دهد! که دلم را درست در میان نماز ظهر و عصر روز جمعه ام بشکند
تا تمام نمازم را با هق هق گریه سپری کنم و از معبودم بپرسم که خدایا چرا؟؟؟!! مگر
من چه می کنم. غیر از اینکه از این دنیا و آدمهایش دست کشیده ام و می خواهم به
شیوه ی خودم زندگی کنم. جز اینکه تنهایی را به هر دوستی ای ترجیح داده ام، جز اینکه من، منم! خورشیدی که تمام زندگیم را رو بازی می کنم. بدون
کلک و ریا و دغل... جز اینکه در کنار خانواده ام، پادشاهم و آدمهایی که با تمام
وجود دوستشان دارم احساس خوشبختی می کنم.... . و جمعه ای که در میان بهت و بغض و
دلگیری هایم منتظرتر از همیشه آرزوی رسیدن آن آقای سفیدپوش مهربان را از سر می
گذرانم! شنبه، بدخلقم و
بی حوصله! تا چند ساعت از ظهر گذشته در تختم می ماند. حالم از هوای خالیه خانه
گرفته می شود. و تقریبا تمام روز را تنهایم. می خواهم که با دوستی دردو دل کنم اما
سراسر پر است از سرزنش. بهم می گوید نا شکرم، می گوید قدر داشته هایم را نمی دانم و به خاطر نداشته هایی که ارزشی ندارند غبطه می خورم.... و پیش خودم فکر می کنم حق با
اوست! حساس شده ام. واما یکشنبه. باز
هم معلمم. و باز هم طبیعت و هوای خوب... تا غروب مشغول درس خووندن بودیم. ولی با
تمام تلاشی که کردم نشد که جزوه رو تموم کنیم! و تمام شب رو با کابوس امتحانی که
برای من نبود در میان خواب و بیداری گذراندم و به این فکر کرم عجب وظیفه ی خطیری
بر دوش معلما و استادای بیچاره ست! امروز بحث عجیبی
از طلسم و انسانهایی که به این کارا مشغولند مطرح بود و من با یاد حرف سید جلال که
اینها شاگردان شیطانند به دعایی از صحیفه سجادیه پناه بردم ( دعای آن حضرت چون نام
شیطان برده می شد). آیا براستی چیزی در این جهان ارزش آن را دارد که به خاطر آن
زندگی یک انسان را به این شکل تحت تاثیر قرار می دهند و مانعی برای خوشبختی او می
تراشند؟! «بار خدایا! به
تو پناه می بریم از فتنه انگیزیهای شیطان رانده شده، و از حیله و مکرهای
گوناگونش....» و پایان 14 روزه
ی خواندن واقعه هایی که دیگر به آنها خو گرفته بودم! امیدوارم جایی در بارگاه پر لطفش
داشته باشم! دوشنبه، سلام
بر تو ای بانوی آب و آفتاب..... از صبح تصاویری که از حرم خانم زینب(س) از
تلویزیون پخش می شد دلم را هوایی کرد! با یادآوری لحظه لحظه ی خاطراتم در کنار آن
صحن مبارک نقره ای، یادآوری جزءجزء خواسته هایم از ایشون چشمانم از اشک پر میشد و
دلم پر می کشید برای آن روزها! به سراغ عکس هایم رفتم و با خود هزار بار تکرار
کردم خدایا آیا آخرین حاجاتم در لحظه ی وداع با خانم روزی برآورده خواهد شد؟؟؟!!! سرّ نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود
کربلا در کربلا می ماند اگر زینب
نبود شهادت بانوی دلیر
کربلا خانم زینب کبری «س» بر تمام مسلمانان تسلیت باد! التماس دعا.... پ ن: خوبست که
چیزی در دلم نمی ماند، فراموش می کنم. مثل گذشته.... پ ن: اینبار ازت
خواستم اما بازهم!!! پ ن: خوشتر از
فکر می وجام چه خواهد بودن تا ببینم
که سرانجام چه خواهد بودن پ ن: لطفا برای نظردهی به پست قبل مراجع کنید.
|
About
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی ست!
Home
|