تبليغاتX
خورشید تنها

خورشید تنها

سلام به همه دوستان

 

 زمستان را دوست دارم.....

 

بخاطر سرد و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ سپید و پاک و معصومانه اش

بخاطر برف های ریز یخ زده اش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن.........و خیس شدن زیر باران های زمستانی

بخاطر سرما و پناه گرفتن زیر کرسیه گرم خانه ی مادربزرگ

بخاطر غروب های خلوت و مه گرفته اش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر پیاده روی های شبانه ام روی برف های بکر ودست نخورده

بخاطر بغض های سنگین انتظار برای رسیدن مسافری*

بخاطر سالها خاطرات زمستانی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط  نوجوانی ام

بخاطر بغض های جوانی ام

 

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدنم

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

 

بخاطر شلوغی و هیاهوی رفتنش

بخاطر بوی سبزه های تازه جوانه زده و سرخی ماهی قرمزهای پایانش

 

زمستان را دوست دارم،بخاطر زمستان بودنش

ومن عاشقانه سپیدیه زمستان را دوست دارم.

 

 *مسافری که فکر می کنم اکنون رسیده است.....

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت0:0توسط خورشید | |

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...

به جز مداد سفيد...

هيچ کسي به او کار نمي داد...

همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...

يک شب که مداد رنگي ها توي سياهي کاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح کار کرد...

ماه کشيد...

مهتاب کشيد...

و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...

 صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...

با هيچ رنگي پر نشد !!!!

مداد رنگی

+نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت10:21توسط خورشید | |

 

کویر .....

میان کویر تنهاییم ، نشسته بودم .

تنها و بی کس ،غمگین از دوری اش.

فرشته ها بر تنهاییم می خندیدند .

و تو چکیدی از گوشه ی چشم آسمان ..

طراوت تو .. شاخه ی خشکیده ی لبخند مرا زنده کرد .

تو رسیدی بی بهانه !

عاشقم شدی !

و هر روز در میان ضربان خیالم روییدی و من غرق نگاه زیبای تو شدم .

و اینک می بوسم خیال صورتی رنگ تو را .

و دوستت دارم .

.......................                            

                                                                    از طرف : جوجو

 

            

+نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت16:45توسط خورشید | |


 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو         

         كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو         

         درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم         

         بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم         

          ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم        

         از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم        

          من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون        

         چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون        

          به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم        

         هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم        

          تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم        

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم        

          كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش         

         بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش        

          با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک         

         با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک         

         عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک        

         فقط مي خوان بهت بگن :.

.

.

.

.      تولدت مبارک

 

[me+&+u.gif]

 

گاهی برای یه چیزایی روزها برنامه ریزی می کنی و کلی نقشه های رنگارنگ میکشی.روز شماری میکنی برای رسیدنش.....اما یه دفعه یه چیزی پیش میاد که تمام نقشه هاتو میریزه به هم....

انگاری قدیمیا حق دارن که میگن حرف پیش نزن!!!!!!!! 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت0:0توسط خورشید | |

 

یار دبستانی من

با من و همراه منی

 چوب الف بر سر ما

بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو

رو تن این تخته سیاه

ترکه ی بیداد و ستم

مونده هنوز رو تن ما!!!!!

.....................

 

سلام. بعد از مدتها دارم مینویسم......

چه حسی دارم امروزروزای مدرسه.... سالها پیش....دوران دبستان... ۱۳ آبان!!!!

جشن های مدرسه....هدیه های روز دانش آموز از معلم ها و مامانا..... چه حسی داشتیم

چقدر دور شدیم از اون روزادیگه  مدتهاست۱۳ آبان که میشه کسی بهمون نمیگه روزت مبارک...... باید منتظر روز دانشجو باشیم اما اون موقع هم......

امروز صبح که از خواب پا شدم دلم می خواست مدرسه میرفتم و بازم همون حس قشنگ تکرار می شد.... اون روزا تو مدرسه ها چه شور و حالی داشتیم.پرچم امریکارو لگد میزدیم...آتیش می زدیم  دریغ از اینکه.....

حالا خیلی چیزا عوض شده و ما دیگه نمی دونیم........

 

بگذریم به همه ی اونایی که دانش آموزن می گم روزتون مبارک و هممون با هم بازم دست تو دست هم شعار یار دبستانی من سر میدیم

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت11:5توسط خورشید | |

 

خدا جونم دوست دارم......

خداجونم مرسی از اینکه اینقدر خوب و مهربون و پر لطفی..... 

اجازه میدی که باشیم!!!!!

                      اجازه میدی اونایی که دوسشون داریم و کنار خودمون حس کنیم.

                                                 خدا جون عاشقتم.

            این روزا رو ازمون نگیر،باهم بودن و ازمون نگیر.خودت می دونی که ............

                                                            عکس عاشقانه

                                                         

پ.ن:هرگاه می خواهی به چیزی برسی، چشم هایت را باز نگه دار،تمرکز کن و مطمئن باش که دقیقا می دانی چه می خواهی. هیچ کس با چشم های بسته به هدف نمی رسد.          

                       

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت11:58توسط خورشید | |

 

نیمه شب بود و غمی تازه نفس

ره خوابم زد و ماندم بیدار

ریخت از پرتو لرزنده ی شمع

سایه دسته گلی بر دیوار

 

همه گل بود ولی روح نداشت

سایه ای مضطرب و لرزان بود

چهره ای سرد و غم انگیز وسیاه

گوئیا مرده ی سرگردان بود!

 

شمع خاموش شد از تندی باد

اثر از سایه به دیوار نماند!

کس نپرسید کجا رفت که بود

که دمی چند درین جا گذراند!

 

این منم خسته درین کلبه ی تنگ

جسم درمانده ام از روح جداست!

من اگر سایه ی خویشم یارب

روح آواره ی من کیست کجاست؟

 

 

............. به نظر شما کدوم درست تره؟؟؟؟

اینکه توقعت رو از زندگی و اطراف پایین بیاری و به شیوه خودت زندگی کنی یا بشی مثل بقیه آدما  و به زندگیت ادامه بدی.........؟؟؟؟؟

این روزا یه اتفاقات عجیب و غریبی افتاد که واقعا نمی تونم از شکشون بیام بیرون...

یه چیزایی به گوشم رسیدو یه رفتارایی از کسایی که فکر می کردم عزیزترین آدمای زندگیم هستن دیدم که.....!!!!!!

و دوستی که بی دلیل متهمم کرد و رفت.....................................

و از همه بدتر احساس بد بی اهمیت بودن!!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت13:35توسط خورشید | |

 

امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم

باشد رازی با ستارگانم

 

امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم

از شادی پر گیرم که رسم به فلک

سرود هستی خوانم در بر حوروملک

در آسمانها غوغا فکنم

سبو بریزم ساغر شکنم

 

امشب در سر شوری دارم

امشب در دل نوری دارم

باز امشب در اوج آسمانم

باشد رازی با ستارگانم

 

با ماه و پروین سخنی گویم

وز روی مه خود اثری جویم

جان یابم زین شبها،می کاهم از غمها

ماه و زهره را به طرب آرم

وز خود بی خبرم ز شعف دارم

نغمه ای بر لبها،نغمه ای برلبها

 

امشب یک سر شوق و شورم

از این عالم گویی دورم.....

 

                                            امشب یک سر شوق وشورم...............!!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت0:15توسط خورشید | |

 

 تو زندگی هممون همیشه یه زمانی پیش میاد که حس میکنیم رها شدیم، احساس بد خلا همه زندگیمون و پر میکنه و هیچ راه فراری پیدا نمیشه. حس میکنیم همه تنهامون گذاشتن و راه گریزی نیست و در به در دنبال یه جایی می گردیم تا بتونیم بریم گوشه ی تنهایی بگیریم و زار زار گریه کنیم....

خیلی هامون تو اون زمان حتی یادمون میره خدایی داریم که می تونیم بهش تکیه کنیم، تو آغوشش پناه بگیریم و باهاش درد ودل کنیم و گاهی فکر می کنیم که اونم ما رو یادش رفته و تنهامون گذاشته و اون موقع است که واقعا دری برومون باز نیست و شاید از صمیم قلب آرزوی مرگ میکنیم!!!!!

در اینکه خدا هیچ وقت بندهاشو تنها نمیزاره که شکی نیست.پس این ماییم که کوتاهی میکنیم و ندیدش میگریم و بعد توقع داریم همه ی درای بسته رو رومون باز کنه و هر چیزی که می خوایم برامون فراهم کنه.

خدامون اینقدر خوب و مهربونه که با اینکه بیشتر از خود ما از اشتباهات و گناهامون با خبره بازم به یاد ماست و رهامون نمیکنه چون می دونه ما بهش نیاز داریم. حضور خدا رو تو اون زمان ها کمتر حس میکنیم چون خودمون با بی توجهی هامون کم کم از زندگیمون دورش کردیم.اما فقط کافیه که حرکته رو از خودت نشون بدی تا کرور کرور برکتشو به وضوح ببینی.

کاهی یه جوری غافلگیرت میکنه که حتی خودتم نمیفهمی چطوری به اونجا رسیدی.....

مثلا تو همون زمان اوج نا امیدی و تنهایی میتونی یه دوست خوب پیدا کنی که همه ی امیدای از دست رفته ی زندگیت رو بهت بر میگردونه و اندازه ی یه دنیا آدم که به حضورشون محتاجی آرومت میکنه......

اون وقت اون دوست خوب میشه یه برکت از طرف خدا، میشه یه فرستاده و ناجی و اونجاست که باید دستت و ببری بالا و به خاطر بودنش خدارو شکر کنی.

پس دیدن خدا اصلا کار سختی نیست فقط باید خودمون بخوایم تا دیده بشه. خدا رو میشه تو یه دوست دید، میشه تو آب زلال یه چشمه یا چشمای پر اشک یه مادر دید،خدارو میشه بالای گل دسته های مسجد تو وقت اذان یا کنار سفره ی خالی ولی پر مهر یه خانواده دید، خدا رو میشه تو آبنبات نیمه لیسیده ی یه کودک که به دوستش تعارفش میکنه یا دستای پینه بستی یه کارگر شهرداری دید......

مهم اینه که ببینیش!!!! 

 

پ ن 1: این نوشته رو به داداش خوبم علی تقدیمش کردم چون توی یه همچین زمانی واقعا بهترین دوست برام بود و کلللللللللللللللللللللللللللللللللللی امید واسه ادامه بهم داد. مرسی داداش گلم.

 

پ ن 2: شما همین جا از یه دوست خوب که توی زمانی به نظرتون یه فرستاده اومده و خیلی بهتون کمک کرده نام ببرید و تو همین لحظه از خدا واسش بهترین چیزهارو بخواین.

 

پ ن 3: روزای آخر ماه مبارکه و فرصت چندانی نداریم پس التماس دعا از همتون دارم. فرصتارو غنیمت بشمارین.

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت15:59توسط خورشید | |

 

 

شب‏هاي قدر، اوج پر گشودن در فضاي نيايش و بندگي با سروش ربنا ، و نهايت شکوفايي رحمت الهي بر بندگان است. شب قدر، ساعت پذيرايي از مهمانانِ بزم حضور است. در شب قدر، رو به آينه محاسبه مي‏نشينيم و چهره جان را بي‏غبار مي‏بينيم و با باران اشک، دل را در سحر رحمت و مغفرت، شست‏وشوي مي‏دهيم. شب قدر، شب گشودنِ سفره دل و ريختن اشک نياز و فصل گريستن در آستان آفريدگار بخشاينده است. شب قدر، شب احياي خويش، با دم مسيحايي دعاست؛ شبي است که بايد قدر خويش را بشناسي، تقدير خويش را رقم بزني و خويشتنِ جديد را با قلم توبه و جوهر اشک ترسيم کني.شب قدر، مهلتي است براي همه آنان که عمر خود را به بيراهه رفته‏اند، تا لحظه‏اي به خود آيند و انديشه کنند در اينکه چيستند، کيستند، از کجا آمده‏اند و به کجا مي‏روند، و تا فرصت باقي است، به جبران گذشته‏ها بپردازند .زير لب مي گويم :

يا مقلب القلوب ؛ يا طبيب القلوب ؛ يا منور القلوب ؛ يا انيس القلوب ؛ يا ... يا نور كل نور ...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت14:3توسط خورشید | |