|
یار دبستانی من با من و همراه منی چوب الف بر سر ما بغض من و آه منی حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیاه ترکه ی بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما!!!!! .....................
سلام. بعد از مدتها دارم مینویسم...... چه حسی دارم امروز جشن های مدرسه....هدیه های روز دانش آموز از معلم ها و مامانا..... چقدر دور شدیم از اون روزا امروز صبح که از خواب پا شدم دلم می خواست مدرسه میرفتم حالا خیلی چیزا عوض شده و ما دیگه نمی دونیم........
بگذریم
خدا جونم دوست دارم...... خداجونم مرسی از اینکه اینقدر خوب و مهربون و پر لطفی..... اجازه میدی که باشیم!!!!! اجازه میدی اونایی که دوسشون داریم و کنار خودمون حس کنیم. خدا جون عاشقتم. این روزا رو ازمون نگیر،باهم بودن و ازمون نگیر.خودت می دونی که ............ پ.ن:هرگاه می خواهی به چیزی برسی، چشم هایت را باز نگه دار،تمرکز کن و مطمئن باش که دقیقا می دانی چه می خواهی. هیچ کس با چشم های بسته به هدف نمی رسد.
نیمه شب بود و غمی تازه نفس ره خوابم زد و ماندم بیدار ریخت از پرتو لرزنده ی شمع سایه دسته گلی بر دیوار همه گل بود ولی روح نداشت سایه ای مضطرب و لرزان بود چهره ای سرد و غم انگیز وسیاه گوئیا مرده ی سرگردان بود! شمع خاموش شد از تندی باد اثر از سایه به دیوار نماند! کس نپرسید کجا رفت که بود که دمی چند درین جا گذراند! این منم خسته درین کلبه ی تنگ جسم درمانده ام از روح جداست! من اگر سایه ی خویشم یارب روح آواره ی من کیست کجاست؟ ............. به نظر شما کدوم درست تره؟؟؟؟ اینکه توقعت رو از زندگی و اطراف پایین بیاری و به شیوه خودت زندگی کنی یا بشی مثل بقیه آدما و به زندگیت ادامه بدی.........؟؟؟؟؟ این روزا یه اتفاقات عجیب و غریبی افتاد که واقعا نمی تونم از شکشون بیام بیرون... یه چیزایی به گوشم رسیدو یه رفتارایی از کسایی که فکر می کردم عزیزترین آدمای زندگیم هستن دیدم که.....!!!!!! و دوستی که بی دلیل متهمم کرد و رفت..................................... و از همه بدتر احساس بد بی اهمیت بودن!!
امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم از شادی پر گیرم که رسم به فلک سرود هستی خوانم در بر حوروملک در آسمانها غوغا فکنم سبو بریزم ساغر شکنم امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم باز امشب در اوج آسمانم باشد رازی با ستارگانم با ماه و پروین سخنی گویم وز روی مه خود اثری جویم جان یابم زین شبها،می کاهم از غمها ماه و زهره را به طرب آرم وز خود بی خبرم ز شعف دارم نغمه ای بر لبها،نغمه ای برلبها امشب یک سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم..... امشب یک سر شوق وشورم...............!!!!
تو زندگی هممون همیشه یه زمانی پیش میاد که حس میکنیم رها شدیم، احساس بد خلا همه زندگیمون و پر میکنه و هیچ راه فراری پیدا نمیشه. حس میکنیم همه تنهامون گذاشتن و راه گریزی نیست و در به در دنبال یه جایی می گردیم تا بتونیم بریم گوشه ی تنهایی بگیریم و زار زار گریه کنیم.... خیلی هامون تو اون زمان حتی یادمون میره خدایی داریم که می تونیم بهش تکیه کنیم، تو آغوشش پناه بگیریم و باهاش درد ودل کنیم و گاهی فکر می کنیم که اونم ما رو یادش رفته و تنهامون گذاشته و اون موقع است که واقعا دری برومون باز نیست و شاید از صمیم قلب آرزوی مرگ میکنیم!!!!! در اینکه خدا هیچ وقت بندهاشو تنها نمیزاره که شکی نیست.پس این ماییم که کوتاهی میکنیم و ندیدش میگریم و بعد توقع داریم همه ی درای بسته رو رومون باز کنه و هر چیزی که می خوایم برامون فراهم کنه. خدامون اینقدر خوب و مهربونه که با اینکه بیشتر از خود ما از اشتباهات و گناهامون با خبره بازم به یاد ماست و رهامون نمیکنه چون می دونه ما بهش نیاز داریم. حضور خدا رو تو اون زمان ها کمتر حس میکنیم چون خودمون با بی توجهی هامون کم کم از زندگیمون دورش کردیم.اما فقط کافیه که حرکته رو از خودت نشون بدی تا کرور کرور برکتشو به وضوح ببینی. کاهی یه جوری غافلگیرت میکنه که حتی خودتم نمیفهمی چطوری به اونجا رسیدی..... مثلا تو همون زمان اوج نا امیدی و تنهایی میتونی یه دوست خوب پیدا کنی که همه ی امیدای از دست رفته ی زندگیت رو بهت بر میگردونه و اندازه ی یه دنیا آدم که به حضورشون محتاجی آرومت میکنه...... اون وقت اون دوست خوب میشه یه برکت از طرف خدا، میشه یه فرستاده و ناجی و اونجاست که باید دستت و ببری بالا و به خاطر بودنش خدارو شکر کنی. پس دیدن خدا اصلا کار سختی نیست فقط باید خودمون بخوایم تا دیده بشه. خدا رو میشه تو یه دوست دید، میشه تو آب زلال یه چشمه یا چشمای پر اشک یه مادر دید،خدارو میشه بالای گل دسته های مسجد تو وقت اذان یا کنار سفره ی خالی ولی پر مهر یه خانواده دید، خدا رو میشه تو آبنبات نیمه لیسیده ی یه کودک که به دوستش تعارفش میکنه یا دستای پینه بستی یه کارگر شهرداری دید...... مهم اینه که ببینیش!!!! پ ن 1: این نوشته رو به داداش خوبم علی تقدیمش کردم چون توی یه همچین زمانی واقعا بهترین دوست برام بود و کلللللللللللللللللللللللللللللللللللی امید واسه ادامه بهم داد. مرسی داداش گلم. پ ن 2: شما همین جا از یه دوست خوب که توی زمانی به نظرتون یه فرستاده اومده و خیلی بهتون کمک کرده نام ببرید و تو همین لحظه از خدا واسش بهترین چیزهارو بخواین. پ ن 3: روزای آخر ماه مبارکه و فرصت چندانی نداریم پس التماس دعا از همتون دارم. فرصتارو غنیمت بشمارین.
شبهاي قدر، اوج پر گشودن در فضاي نيايش و بندگي با سروش ربنا ، و نهايت شکوفايي رحمت الهي بر بندگان است. شب قدر، ساعت پذيرايي از مهمانانِ بزم حضور است. در شب قدر، رو به آينه محاسبه مينشينيم و چهره جان را بيغبار ميبينيم و با باران اشک، دل را در سحر رحمت و مغفرت، شستوشوي ميدهيم. شب قدر، شب گشودنِ سفره دل و ريختن اشک نياز و فصل گريستن در آستان آفريدگار بخشاينده است. شب قدر، شب احياي خويش، با دم مسيحايي دعاست؛ شبي است که بايد قدر خويش را بشناسي، تقدير خويش را رقم بزني و خويشتنِ جديد را با قلم توبه و جوهر اشک ترسيم کني.شب قدر، مهلتي است براي همه آنان که عمر خود را به بيراهه رفتهاند، تا لحظهاي به خود آيند و انديشه کنند در اينکه چيستند، کيستند، از کجا آمدهاند و به کجا ميروند، و تا فرصت باقي است، به جبران گذشتهها بپردازند .زير لب مي گويم : يا مقلب القلوب ؛ يا طبيب القلوب ؛ يا منور القلوب ؛ يا انيس القلوب ؛ يا ... يا نور كل نور ...
به نیمه رسید........ میلاد امام حسن مجتبی (ع) رو به همه تبریک میگم. * لطفا برای نظر دادن به پست قبلی مراجعه کنید. ممنون .
خدا دوست دارد لبی که ببوسد،نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد..!!
عشق بازی آسمون....... وای خدای من داره بارون مییییییییییییییاد دل آسمونم انگاری بدجوری گرفته من که دارم میرم تو حیاط .میخوام حسابی خیس بشم.
می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش اینهمه خواستن دستات بدون حتی نوازش می دونم که خنده داره واسه تو گریه و دردم می گذری از من و می ری اما من باز برمیگردم ؟ می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم پیش همه ی بدیهات چه جوری بازم صبورم می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم دور میشی من و نبینی باز سراغت و می گیرم ؟ می دونی چرا همیشه من بدهکار تو می شم وقتی نیستیم یه جوری با خیالت راضی می شم می دونی واسه چی از تو بد میبینم و می خندم تا نبینی گریه هامو هردو چشمام و می بندم ؟ چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگ هام می میرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام ...... می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی من چه جوری تورو خواستم تو چه جور ازم گذشتی ؟ چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو رگ هام می میرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام .......
|
About![]()
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
Home
|